المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
60
مروج الذهب ( فارسى )
را بدعوت خود بخوانى ، ميپذيريم و بدور تو فراهم ميشويم كه از يزيد و پدر يزيد بخلافت شايستهترى . » و هم ابو بكر بن حارث بن هشام پيش حسين آمد و گفت : « اى پسر عمو به جهت خويشاوندى دلبستهء توام و نميدانم چگونه ترا نصيحت كنم . » حسين گفت : « اى ابو بكر تو مورد اطمينان هستى هر چه ميخواهى بگو . » ابو بكر گفت : « پدرت دليرتر بود و مردم به او اميدوارتر بودند و سخن او را بهتر مىشنيدند و بدورش بيشتر جمع ميشدند . وى بجنگ معاويه رفت و همهء مردم جز اهل شام بدور او فراهم بودند ، قوت وى بيش از معاويه بود ، مع ذلك از حرص دنيا او را رها كردند و از ياريش بازماندند . و چندان او را رنج دادند و مخالفتش كردند ، تا بمقام كرم و رضوان خدا رسيد . پس از آن با برادرت چنان كردند كه كردند . همهء اينها را ديدهاى و باز ميخواهى بسوى كسانى به روى كه با پدر و برادرت ستم كردهاند و بكمك آنها با اهل شام و عراق و كسانى كه از تو آمادهتر و نيرومندترند ، و مردم از آنها بيشتر حساب مىبرند و اميد بيشتر از ايشان دارند ، جنگ كنى ؟ اگر از حركت ، تو خبردار شوند ، مردم را به وسيلهء پول بر ضد تو دعوت كنند . آنها نيز بندهء دنيا هستند و كسانى كه وعدهء يارى به تو دادهاند ، بجنگ تو آيند و كسانى كه ترا دوست دارند از ياريت باز مانند و كسانى را كه دوست ندارند يارى كنند . ترا به خدا خودت را بخطر مينداز . » حسين گفت : « اى پسر عمو خدايت پاداش نيكو دهد كه رأى خويش بگفتى ، هر چه خدا خواهد همان مىشود . » گفت : « از خدا در مصيبت ابو عبد الله صبر ميخواهم . » و از آن جا پيش حارث بن خالد بن عاص ابن هشام مخزومى ، والى مكه رفت و ميگفت : « اى بسا خير خواه كه سخنش نشنوند . » حارث گفت : « قصه چيست » و او سخنى را كه با حسين گفته بود به دو خبر داد . حارث گفت : « بخداى كعبه ، كه خير خواه او بودهاى . » چون خبر به يزيد رسيد ، به عبيد الله بن زياد نامه نوشت و حكومت كوفه را